(كار ميكنم تا زنده بمانم(خستگي از چهرهاش ميبارید
فضايي آكنده از روغن و انواع و اقسام وسايل خشك و ماشيني، صداي چكشزدن توجه مرا به خود جلب كرد. پسر بچهاي حدودا پانزده ساله با قامتي متوسط و دستاني بيرمق به بدنهي ماشين ضربه ميزند صورت و لباسهايش آغشته به روغن و سياهي بود لايهاي از آفتاب صورتش را پوشانده بود و چشمهايش پس از آن پيشاني جلو آمده در پهنهي صورتش از دور كه نه از نزديك به هم به خطي باريك ميمانست سياهي صورتش به او جلوهاي خاص بخشيده بود با احتياط جلو رفتم آنقدر غرق در افكارش بود كه متوجه حضور من نشد. چند قدم جلوتر رفتم و آرام سلام كردم. با صداي من تكان آرامي خورد و از جايش بلند شد و با دستش عرقي را كه بر پيشانياش بود پاك كرد. خودش را وحيد و پانزده ساله معرفي كرد و گفت: حدود يك سال است كه از صبح تا ظهر صافكاري ميكنم و باقي روز را كارتن جمع ميكنم.
به خاطر وضع مالي بد، هم خودم و هم برادر كوچكم ترك تحصيل كردهايم وكمك پدر كه مريض است كارتن جمع ميكنيم. ميگفت: پدرش مدتهاست كه توانايي جسمياش را از دست داده و نميتواند كار سنگين انجام دهد اما با اين حال تا نيمههاي شب از خيابانها كارتن جمع ميكند و حدود ساعت ده شب هركس گوني خودش را داخل چرخدستي ميگذارد و آن را تا خانه پياده هل ميدهد.
اولش فكر كردم خانه يشان در همين نزديكيهاست اما او كه گويي فكرم را خوانده بود گفت: خانه امان وليآباد است و شبها پياده به خانه ميرويم.
دلش ميخواست حرفهاي ياد بگيرد و در آينده همان حرفه را ادامه بدهد به همين دليل حرفهي صافكاري را انتخاب كرده بود و هفتهاي سه هزار تومان حقوق ميگرفت با اولين حقوقش يك روسري براي مادرش خريده بود و الان خوشحال است از اينكه سربار خانوادهاش نيست. از زندگي و روزگار توقع زيادي ندارد و از كاري كه ميكند و درآمدي كه دارد تقريبا راضي است انگار زندگي و كودكياش را وقف همين كار كرده است و به جز داشتن تن سالم هيچ توقعي از روزگار و سرنوشتش ندارد، از مسوولين هم هيچ انتظاري ندارد چون باور داشت كه رسيدگي نميكنند وحيد با لبخند تلخي ادامه داد وقتي آقاي رئيسجمهور آمده بود اراك برايش نامه نوشتيم و وضعيتمان را شرح داديم اما هيچ كاري نكردند و هيچ پاسخي به نامهها ندادند.
مادرش سنگ كليه دارد و او هر روزه شاهد رنج كشيدن مادرش از درد است، اما آنقدر وضع اقتصادي خوبي ندارند كه مادرش را تحت درمان قرار دهند، ميگفت هنوز دوست دارم مدرسه بروم درس بخوانم و تفريح كنم و از زندگي لذت ببرم.
خستگي از چهرهاش ميباريد اما بروز نميداد ميگفت: من حتي تعطيلي هم ندارم و اغلب اوقات جمعهها هم سركار ميروم حدود هفت سال است كه كارتنفروشي ميكنم و هنوز هم بعد از ظهرها اين كار را انجام ميدهم. در همان چند دقيقه احساس كردم خيلي بيشتر از سنش ميفهمد و انگار از چيزي فرار ميكند و اين را در ميان جوابهايش لمس كردم، نميدانم از چه شايد از خودش از سرنوشت و بازيهاي آن، اما اعتماد به نفس بالايي داشت.
وقتي از او ميخواهم برايم خاطرهاي از كارش تعريف كند كمي فكر ميكند و ميگويد روزهاي اول كه آمده بودم اين جا سقف ماشين مشتري را اشتباهي با سنگ گرفتم و مشتري ناراحت شد چيزي نگفت اما خودم خجالت كشيدم.
حرف ديگري ندارد چند ثانيه سكوت ميكند و ميگويد زندگي را با تمام سختيهايش دوست دارم.
در نگاهش دنبال خشونتي برآمده از كارش مي گشتم، دنبال بيرحمي به دنبال ترسي پنهان كه در خاطر من از شغلي به نام مكانيكي و صافكاري نقش بسته بود اما چيزي نيافتم نگاهش مثل من، مثل تو در پي زندگي بود.
هيچ خصومتي در نگاهش نديدم در گفتههايش هم همينطور اما در حرفهايش غمي ديرينه بود نميشد از چشمانش ذهنش را خواند نميدانم وقتي از او خداحافظي كردم به چه چيزي فكر ميكرد شايد به زندگي فكر ميكرد به روزهاي سختي كه پشت سر گذاشته بود و روزهايي كه پيش رو داشت.